سفارش تبلیغ
مرکز داده تبیان
چشم انتظار

چشم انتظار
سمانه حسینی[129]
...باید کربلائی باشی تا زمینه‌ی ظهور فراهم بشه 
قالب وبلاگ
لینک دوستان






امروز پیامبر(ص) در بستر مرگ است و اطرافیان همه در این غم همچو باران میگریند، کسی در میزند، زهرای اطهر(س) به پشت در میرود و ندا در میدهد که کیست؟ آن شخص میگوید: قصد ملاقات رسول الله(ص) را دارم، زهرای مرضیه(س) میگوید پدرم ناخوش احوال است، بروید، آن شخص می رود و دوباره می آید و باز همان را میشنود، میرود و برای مرتبه سوم می آید، این بار رسول الله(ص) میفرمایند که دخترم بگذار داخل شود، او برادرم و فرستاده خداست، او کسی است که تا به حال از هیچ احدی اجازه نگرفته است، اینک به حرمت توست که اجازه میخواهد، بگذار داخل شود که او برادرم عزرائیل است.
گریه های چشمان زهرا(س) افزون تر شد...


[ یکشنبه 2/11/90 ] [ 11:42 صبح ] [ سمانه حسینی ]

نمی دانم، آن قدر تو شبیه رسول الله صلی الله علیه و آله بودی و تمام وجودت، حرکاتت، رفتارت، خلق و خویت، نسخه رسول بود، که وقتی آن مرد یهودی که در رؤیایش پیامبر صلی الله علیه و آله را دیده بود، نزد امیرت حسین (ع) آمد و رؤیای خود را باز گفت ; آنگاه مولایت حسین، سردار سبز کربلا، به او فرمود: «اگر او را ببینی، می شناسی » آری! آنگاه مولایت تو را که تنها یادگار روزهای حسن و حسین و رسول صلی الله علیه و آله بودی، فرا خواند . آن مرد یهودی وقتی تو را دید نمی دانم چه دید، که این چنین حیران شد و از جام اسلام، جرعه شیعه را نوشید . (1)



و اینک میدان کارزار است و علی اکبر
... صدایی به گوش می رسد . روزگار غریبی است ; خلاصه غربت کربلا، حسین، نقطه اوج بشریت، علی اکبر (ع) را تماشا می کند . علی اکبر (ع) خلاصه غیرت علوی و شجاعت هاشمی، شمشیر بر کمر بسته، آفتاب از همیشه داغتر و روز از همیشه طولانی تر . قصه عجیبی است، سی هزار لشکر و یک علی اکبر . پدر عشق و آفتاب را ببین . عجیب تو را می کاود . آخر تو انتهای نگاه اویی . در تو پرواز عشق را می بیند و خلاصه کودکی اش را که با حسن . سوار بر دوش جدش می شد، آخر تو شباهتی عجیب به جدش رسول الله داری ...
و آخرین نگاه در غبار و عطش و خو ن ...

... علی اکبرم اندکی صبر کن! دستهایم تاول زده اند . آخر هیچ نقطه ابهامی در شجاعت و ایمانت نیست . دفتر تاریخ را تکاندم . جوشش وجودم علی اکبر بود . آخر تو نیاز به گفتن نداری . آن لحظه که تو در میدان بودی مولایت عجیب، صفحات قرآن را خواند . صدای زیبایش کمر لشکر عمر بن سعد ملعون را شکست . یاد آن لحظه افتادم که مولایت، خورشید نیزه ها، قرآن را تلاوت خواهد کرد و تو نیستی که ببینی .

علی اکبر رعنایم، درخشانم، صبر کن! کاش روزگار توقف می کرد، تا تو را بیشتر می دیدم، تو خلاصه فراست علوی بودی، آوازه تو چنان بلند بود که حتی معاویه - فتنه زمان - دهان به وصف تو باز می کند و تو را شایسته ترین مردم به خلافت می داند . (2)

حالا سخت ترین لحظه ای را تجسم می کنم . می دانم تو خود نیز می دانی، روزگار هم تعجب می کند و می نالد . همه چشم ها تو را می کاوند . حسین علیه السلام در چشمانت خلاصه شده است، مادر آبی ات لیلا تو را به تماشا نشسته است و حال تو در چشمان جدت نشسته ای . نمی دانم رسول الله صلی الله علیه و آله و فاطمه علیها السلام و علی (ع) تو را از کدامین پنجره بهشت تماشا می کنند؟ صدای چکاچک شمشیر، میدان را پر کرده است . کربلا صحنه شهامت تو شده است . ملائک راه باز کرده اند و تو را تماشا می کنند . صحنه بر می گردد . ناگهان دست پلید «منقذ بن جره بلدی » ، ضربه ای بر سرت که بوسه گاه حسین (ع) و لیلا بود، وارد می کند . نمی دانم چه شده است؟ بغض آسمان می ترکد . چگونه مرداب به خود اجازه می دهد که با دریا رویارو شود . دست های بلندت قهرمان، برگردن اسب حلقه می شود . نمی دانم چه شده است؟ دیگر چاهی برای گریستن پیدا نمی شود . مولا می رود و آسمان می غرد مولا می رود و زمین می لرزد . امیر کاروان می آید و آسمان خجل می شود . چشم حیرت روزگار هم این چنین فراموشی را به خود ندیده است و حال روح تو از میان بال های ملائک تا ملکوت رفته است . تو از جنس آسمان بودی . رفتی و راهت آغاز شد . خورشید بر ماه سجده می کند، پدر چگونه داغ پسر را می تواند تحمل کند .

... . امشب نیمه حسن می رود . عجب روزگاری است . چقدر معادله سختی است . تو به متن خدا پیوستی با خطی سرخ و مولایت نیز این گونه خواهد رفت .

چقدر تماشایی است، آسمانیان امتداد همدیگرند و تو امتداد حسینی و حسین امتداد تو . بندهای زیارت عاشورا تو را زمزمه می کنند . تمام وجودم پر از توست . لحظه ای صبر کن . صدایت مرا می خواند . تو در بعد کدامین قطعه می درخشی که این چنین نورانی هستی . صدای تپش قلبی را می شنوم که تو را در آغوشش به کربلا هدیه کرد .

علی اکبرم، دعایم کن! مرا تنها نگذار! مرا رها نکن! روزگاری خواهد آمد و سبز پوشی که دستان مرا به دامن تو برساند . سراپای وجودم پر از انقلاب است . تاب ماندن ندارم . مرا به دنیای خودم بر نگردان . دست هایم را در دستان مولایت بگذار . من با او زائرت خواهم شد، من تا صبح ظهور، مصیبت تو را می گریم که خلاصه حسینی هستی .

سپیده صبح دمیده است و صدای باد، همراه با زمزمه زیارت عاشورا در لابه لای خارها می پیچد . مردی مهربان، با فانوسی روشن و مشکی آب دور می شود ... حالا اینجا تکیه «علی اکبر» (ع) است و فانوس و آب ...
پدید آورنده : مهدیه باقری ، صفحه 12
منبع: پایگاه حوزه


[ شنبه 12/9/90 ] [ 10:12 عصر ] [ سمانه حسینی ]

نوشته اند تا اصحاب زنده بودند،تا یک نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر،از خاندان امام حسین،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به میدان برود.می گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه مان را انجام بدهیم،وقتی ما کشته شدیم خودتان می دانید.اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آنها برسد.آخرین فرد از اصحاب ابا عبد الله که شهید شد،یکمرتبه ولوله ای در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد.همه از جا حرکت کردند.نوشته اند:«فجعل یودع بعضهم بعضا»شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خدا حافظی کردن،دست به گردن یکدیگر انداختن،صورت یکدیگر را بوسیدن.


از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسی که موفق شد از ابا عبد الله کسب اجازه کند، فرزند جوان و رشیدش علی اکبر بود که خود ابا عبد الله در باره اش شهادت داده است که از نظر اندام و شمایل،اخلاق،منطق و سخن گفتن،شبیه ترین فرد به پیغمبر بوده است.سخن که می گفت گویی پیغمبر است که سخن می گوید.آنقدر شبیه بود که خود ابا عبد الله فرمود:خدایا خودت می دانی که وقتی ما مشتاق دیدار پیغمبر می شدیم،به این جوان نگاه می کردیم.آیینه تمام نمای پیغمبر بود.این جوان آمد خدمت پدر،گفت:پدر جان!به من اجازه جهاد بده.در باره بسیاری از اصحاب،مخصوصا جوانان،روایت شده که وقتی برای اجازه گرفتن نزد حضرت می آمدند،حضرت به نحوی تعلل می کرد(مثل داستان قاسم که مکرر شنیده اید)ولی وقتی که علی اکبر می آید و اجازه میدان می خواهد، حضرت فقط سرشان را پایین می اندازند.جوان روانه میدان شد.


نوشته اند ابا عبد الله چشمهایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود:«ثم نظر الیه نظر ائس » (1) به او نظر کرد مانند نظر شخص ناامیدی که به جوان خودش نگاه می کند. ناامیدانه نگاهی به جوانش کرد،چند قدمی هم پشت سر او رفت.اینجا بود که گفت:خدایا! خودت گواه باش که جوانی به جنگ اینها می رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه تر است.جمله ای هم به عمر سعد گفت،فریاد زد به طوری که عمر سعد فهمید:«یابن سعد قطع الله رحمک » (2) خدا نسل تو را قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی.بعد از همین دعای ابا عبد الله،دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت.پسر عمر سعد برای شفاعت پدرش در مجلس مختار شرکت کرده بود.سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالی که روی آن پارچه ای انداخته بودند،و گذاشتند جلوی مختار.حالا پسر او آمده برای شفاعت پدرش.یک وقت به پسر گفتند:آیا سری را که اینجاست می شناسی؟وقتی آن پارچه را برداشت،دید سر پدرش است.بی اختیار از جا حرکت کرد.مختار گفت:او را به پدرش ملحق کنید.


این طور بود که علی اکبر به میدان رفت.مورخین اجماع دارند که جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بی نظیری مبارزه کرد.بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد،آمد خدمت پدر بزرگوارش-که این جزء معمای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است؟-گفت:پدر جان «العطش »!تشنگی دارد مرا می کشد،سنگینی این اسلحه مرا خیلی خسته کرده است،اگر جرعه ای آب به کام من برسد نیرو می گیرم و باز حمله می کنم.این سخن جان ابا عبد الله را آتش می زند،می گوید:پسر جان!ببین دهان من از دهان تو خشکتر است،ولی من به تو وعده می دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهی نوشید.این جوان می رود به میدان و باز مبارزه می کند.


مردی است به نام حمید بن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است،مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است.البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است.می گوید:کنار مردی بودم.وقتی علی اکبر حمله می کرد،همه از جلوی او فرار می کردند.او ناراحت شد،خودش هم مرد شجاعی بود،گفت:قسم می خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.من به او گفتم:تو چکار داری، بگذار بالاخره او را خواهند کشت.گفت:خیر.علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علی اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طوری که دستهایش را به گردن اسب انداخت،چون خودش نمی توانست تعادل خود را حفظ کند.در اینجا فریاد کشید:«یا ابتاه!هذا جدی رسول الله » (3) پدر جان!الآن دارم جد خودم را به چشم دل می بینم و شربت آب می نوشم.اسب، جناب علی اکبر را در میان لشکر دشمن برد،اسبی که در واقع دیگر اسب سوار نداشت. رفت در میان مردم.اینجاست که جمله عجیبی نوشته اند:«فاحتمله الفرس الی عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا» (4).


و لا حول و لا قوة الا بالله


پی نوشت ها:
1 و 2) اللهوف،ص 47.
3) بحار الانوار،ج 45/ص 44.
4) مقتل الحسین مقرم،ص 324.



منابع مقاله:
مجموعه آثار ج 17 ، مطهری، مرتضی؛


پایگاه حوزه





[ شنبه 12/9/90 ] [ 10:11 عصر ] [ سمانه حسینی ]

تاریخ شهادت : 10 محرم سال 61 هجری



شناسنامه حضرت علی اکبر علیه السلام
حضرت علی بن الحسین (علی اکبر (ع)) فرزند بزرگ امام حسین در 11 شعبان سال 33 هجری قمری در مدینه دیده به جهان گشود. مادر بزرگوار وی لیلا دختر ابی مره است . لیلا برای امام حسین پسری آورد، رشید، دلیر، زیبا، شبیه ترین کس به رسول خدا ، رویش روی رسول، گفتگویش گفتگوی رسول خدا ، هر کسی که آرزوی دیدار رسول خدا را داشت بر چهره پسر لیلا می نگریست، تا آنجا که پدر بزرگوارش می فرماید "هرگاه مشتاق دیدار پیامبر می شدیم به چهره او می نگریستیم"؛ به همین جهت روز عاشورا وقتی اذن میدان طلبید و عازم جبهه پیکار شد، امام حسین چهره به آسمان گرفت و گفت " اللهم اشهد علی هؤلاء القوم فقد برز الیهم غلام اشبه الناس برسولک محمد خلقا و خلقا و منطقا و کنا اذا اشتقنا الی رؤیة نبیک نظرنا الیه...".



سن حضرت علی اکبر
حضرت علی اکبر در کربلا حدود 25 سال داشت. برخی راویان سن وی را 18 سال و 20 سال هم گفته اند.



خواب امام حسین و رفتار حضرت علی اکبر

در سرزمین ثعلبه هنگام ظهر امام حسین(ع) اندکی خوابید و وقتی بیدار شد فرمود: در خواب هاتفی را دیدم که می‏گفت: شما به شتاب می‏روید و مرگ شما را با شتاب به بهشت می‏برد. علی اکبر(ع) که چنین سخنی را از پدر شنید گفت: پدر جان مگر ما بر حق نیستیم؟ امام حسین(ع) فرمود: آری به خدا قسم ما بر حق هستیم. علی اکبر عرضه داشت در این صورت ما از مرگ باکی نداریم و امام حسین(ع) که از استقبال فرزندش شاد شده بود بیان داشت: فرزندم خدا به تو جزای خیر دهد. (1)



اولین شهید عاشورا از بنی هاشم
حضرت علی اکبر اولین شهید عاشورا از بنی هاشم بود. شجاعت و دلاوری حضرت علی اکبر و رزم آوری و بصیرت دینی و سیاسی او، در سفر کربلا به ویژه در روز عاشورا تجلی کرد. سخنان و فداکاریهای وی نیز به خوبی مؤید این مطلب است.



شهادت حضرت علی اکبر
روز عاشورا پس از شهادت یاران امام، اولین کسی که اجازه میدان طلبید تا جان را فدای دین کند، او بود. اگر چه به میدان رفتن او بر اهل بیت و بر امام بسیار سخت بود، ولی از ایثار و روحیه جانبازی او جز این انتظار نبود. وقتی به میدان می ‏رفت، امام حسین در سخنانی سوزناک به آستان الهی، آن قوم ناجوانمرد را که دعوت کردند ولی تیغ به رویشان کشیدند، نفرین کرد. علی اکبر چندین بار به میدان رفت و رزمهای شجاعانه ‏ای با انبوه سپاه دشمن داشت. پس از شهادت، امام حسین صورت بر چهره خونین حضرت علی اکبر نهاد و دشمن را باز هم نفرین کرد.



مرقد مطهر حضرت علی اکبر
حضرت علی اکبر، نزدیکترین شهیدی است که با امام حسین دفن شده است. مدفن او پایین پای اباعبد الله الحسین قرار دارد و به این خاطر ضریح امام شش گوشه است. (2)


منبع:پایگاه حوزه


[ شنبه 12/9/90 ] [ 10:9 عصر ] [ سمانه حسینی ]
1. در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد نامه‏ای برای عمر بن سعد فرستاد که: من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کرده‏ام. توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را برای من می‏فرستند.
2. در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیه‏السلام عرض کرد: یابن رسول اللّه‏! در این نزدیکی طائفه‏ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.
امام علیه‏السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آورده‏ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت می‏کنم، او یارانی دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود. عمر بن سعد او را با لشکری انبوه محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت می‏نمایم... .
در این هنگام مردی از بنی‏اسد که او را "عبداللّه‏ بن بشیر" می‏نامیدند برخاست و گفت: من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می‏کنم و سپس رجزی حماسی خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواکلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ کَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ
"حقیقتا این گروه آگاهند ـ در هنگامی که آماده پیکار شوند و هنگامی که سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، ـ که من [رزمنده‏ای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه‏ام."
سپس مردان قبیله که تعدادشان به 90 نفر می‏رسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیه‏السلام حرکت کردند. در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه کرد و او مردی بنام "ازْرَق" را با 400 سوار به سویشان فرستاد. آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، در حالی که فاصله چندانی با امام حسین علیه‏السلام نداشتند. هنگامی که یاران بنی‏اسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیه‏السلام آمد و جریان را بازگو کرد. امام علیه‏السلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه‏ِ"
در این روز، سنه 406، وفات کرد در بغداد سید اجل شریف و عنصر لطیف محمد بن الحسین معروف به سید رضى ذوالحسبین نقیب علویه و شریف اشراف بغداد و این سید بزرگوار برادر سید مرتضى است که وفاتش در روز 25 ربیع الاول ذکر مى شود و آن جناب بعظمت شاءن و علو همت و فصاحت زبان ، معروف است . وفاتش قبل از سید مرتضى واقع شد و فخر الملک وزیر بهاء الدوله بن عضد الدوله دیلمى و جمیع اعیان و اشراف و قضات بغداد بجنازه او حاضر شدند. سید مرتضى نتوانست از کثرت جزع و غصه ، جنازه برادر را مشاهده کند، لاجرم در تشییع و دفن او حاضر نشد بلکه در حرم مطهر جدش حضرت موسى کاظم ع رفت و فخر الملک بر جنازه سید رضى نماز خواند و در خانه خود، سید سعید را دفن کردند و آخر روز بود که فخر الملک بحرم رفت و سید مرتضى را از حرم بخانه آورد و بعد از چندى جسد شریف سید رضى را بکربلا حمل کردند و در نزد قبر والدش در جوار امام حسین علیه السلام دفن نمودند.
سید رضى را تصنیفات رائقه است از جمله : مجازات قرآن ، مجازات النبویه و کتاب معانى القرآن و از مجهوعات آنجناب کتاب نهج البلاغه است و اشعار بسیار گفته و جماعتى از فضلاء آن اشعار را جمع کردند و تدوین نموده اند و فضلا را باشعار او عنایتى تمام است و او را اشعر قریش گفته اند.
منبع: فیض الاعلام و وقایع الایام شیخ عباس قمی

[ جمعه 11/9/90 ] [ 8:2 عصر ] [ سمانه حسینی ]

گهواره خالی می شود با رفتن تو
دیگر نمانده فرصتی تا رفتن تو
حتی خدا با رفتنت راضی نمی شد
عیسای من قربان بالا رفتن تو
هر چیز را هر رفتن نا ممکنی را
می شد که باور کرد الا رفتن تو
وقتی گناهی سر نمی زد از گلویت
یعنی چرا یعنی معما رفتن تو
ای کاش می بردی مرا با چشمهایت
یا اینکه می افتاد فردار رفتن تو
وقتی که پا در عرصه حق می گذاری
فرقی ندارد آمدن یا رفتن تو


[ پنج شنبه 10/9/90 ] [ 10:39 عصر ] [ سمانه حسینی ]

گشودی چشم ، در چشم من و رفتی بخواب اصغر
خداحافظ - خداحافظ - بخواب اصغر بخواب اصغر
بدست خود به قاتل دادمت - هستم خجل
اما ز تاب تشنگی آسوده¬ای از التهاب اصغر
بشب تا مادرت گیرد ببر- قنداقه خالیت
بگریند اختران شب¬ها به لالای رباب اصغر
کبوتر گو - به نسوان مدینه با پسر خونین
خبر کن آنچه بو بردند - از وای غراب اصغر
تو با رنگ پریده غرق خون - دنیا بمن تاریک
کجا دیدی شب آمیزد- شفق با ماهتاب اصغر
برو سیراب شو - از جام جدت ساقی کوثر
که دنیا و سرآبش ندیدی جز سراب اصغر
گلوی تشنة بشکافته - بنمای با زهرا
بگو کر - زهر پیکانها بما دادند آب اصغر
الا - ای غنچة نشکفته پژمرده - بهارت کو؟
چه در رفتن بتاراج خزان کردی شتاب اصغر
خراب از قتل ما شد - خانة دین مسلمانان
که بعد از خانة دین هم - جهان بادا خراب اصغر
عمو سقای عاشورا - خجالت دارد از رویت
که بی دست از سرزین شد- نگون پادر- رکاب اصغر
بچشم شیعیانت اشگ حسرت یادگار تست
بلی در شیشه ماند- یادگار- ازگل، گلاب اصغر
الا- ای لاله خونین- چه داغی آتشین داری
جگرها میکنی - تا دامن محشر کباب اصغر
توآن ذبح عظیمستی که قرآن شد- بدو - ناطق
الا ای طلعت- تأویل آیات کتاب اصغر
خدا چون پرسد - از حق رسول و آل- در محشر
نمیدانم چه خواهد داد؟ این امت جواب اصغر
زیارت خواهد و فیض شفاعت شهریار از تو
دعای شیعیان کن- از شفاعت مستجاب اصغر


[ پنج شنبه 10/9/90 ] [ 10:39 عصر ] [ سمانه حسینی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سمانه حسینی[129]
...باید کربلائی باشی تا زمینه‌ی ظهور فراهم بشه
امکانات وب